
می دانم هیچ صندوقچه ای نیست که بتوانم رازهایم را توی آن بگذارم
و درش را قفل کنم ؛ چون تو همه ی قفل ها را باز می کنی. می دانم هیچ
جایی نیست که بتوانم دفتر خاطراتم را آنجا پنهان کنم ؛ چون تو تک تک
کلمه های دفتر خاطراتم را می دانی. حتی اگر تمام پنجره ها را ببندم،
حتی اگر تمام پرده ها را بکشم، تو مرا باز هم می بینی و می دانی که
نشسته ام یا خوابیده و می دانی کدام فکر روی کدام سلول ذهن من راه
می رود. تو هر شب خواب های مرا تماشا می کنی، آرزوهایم را
می شمری
و خیال هایم را اندازه می گیری.
تو می دانی امروز چند بار اشتباه کرده ام و چند بار شیطان از نزدیکی
های قلبم گذشته است. تو می دانی فردا چه شکلی است و می دانی
فردا چند نفر پا به این دنیا خواهند گذاشت.
تو می دانی من چند شنبه خواهم مـُرد و می دانی آن روز هوا ابری
است یا آفتابی.
تو می دانی کدام دانه ی برنج را کدام مورچه کی از زمین برخواهد
داشت. و می دانی تک تک دانه های انار در کدام لحظه ی پاییز خواهند
رسید.
تو می دانی هر کدام از قطره های باران با لاخره پای کدام ریشه
خواهد رفت و می دانی کدام سیب سرخ را من خواهم خورد و کدام
دانه ی گندم ، سهم سفره ی هفت سین ماست.
تو حساب اشک های مرا داری و می دانی تا حالا چند تا ستاره از
چشمم چکیده است. تو می دانی در نوک هر پرنده چند تا آواز است
و در قلب من
چند تا آرزو .
تو می دانی، تو بسیار می دانی ...
***
خدایا می خواستم برایت نامه ای بنویسم. اما یادم آمد که تو نامه ام
را پیش از آنکه نوشته باشم، خوانده ای ... پس منتظر می مانم تا
جوابم را فرشته ای برایم بیاورد .