تبليغاتX
.: رسم پروانگی :.

.: رسم پروانگی :.

لحظه ها می گذرد ، آنچه بگذشت نمی آید باز. قصه ای هست که هرگز دیگر نتوان شد آغاز ...

خدایا ...!

یک دانه ی کور

بی آنکه دنیا را ببیند

در لای آجرهای یک دیوار گم بود

در آن جهان تنگ و تاریک

با باد و با باران غریبه

دور از بهار و نور و مردم بود

 

*

اما مدام احساس می کرد

بیرون از این بن بست

آن سوی این دیوار چیزی هست

اما نمی دانست آن چیست

با این وجود او مطمئن بود

این گونه بودن زندگی نیست

 

*

او با سماجت

بیرون کشید آخر خودش را

از جرز دیوار

آن وقت فهمید

که زندگی یعنی همین کار

 

ع. نظرآهاری

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 19:59 توسط دختر حوَا |


 

     می دانم هیچ صندوقچه ای نیست که بتوانم رازهایم را توی آن بگذارم

و درش را قفل کنم ؛ چون تو همه ی قفل ها را باز می کنی. می دانم هیچ

 جایی نیست که بتوانم دفتر خاطراتم را آنجا پنهان کنم ؛ چون تو تک تک

 کلمه های دفتر خاطراتم را می دانی. حتی اگر تمام پنجره ها را ببندم،

 حتی اگر تمام پرده ها را بکشم، تو مرا باز هم می بینی و می دانی که

 نشسته ام یا خوابیده و می دانی کدام فکر روی کدام سلول ذهن من راه

 می رود. تو هر شب خواب های مرا تماشا می کنی، آرزوهایم را

می شمری

     و خیال هایم را اندازه می گیری.

     تو می دانی امروز چند بار اشتباه کرده ام و چند بار شیطان از نزدیکی

 های قلبم گذشته است. تو می دانی فردا چه شکلی است و می دانی

 فردا چند نفر پا به این دنیا خواهند گذاشت.

     تو می دانی من چند شنبه خواهم مـُرد و می دانی آن روز هوا ابری

 است یا آفتابی.

     تو می دانی کدام دانه ی برنج را کدام مورچه کی از زمین برخواهد

 داشت. و می دانی تک تک دانه های انار در کدام لحظه ی پاییز خواهند

رسید.

     تو می دانی هر کدام از قطره های باران با لاخره پای کدام ریشه

 خواهد رفت و می دانی کدام سیب سرخ را من خواهم خورد و کدام

 دانه ی گندم ، سهم سفره ی هفت سین ماست.

     تو حساب اشک های مرا داری و می دانی تا حالا چند تا ستاره از

 چشمم چکیده است. تو می دانی در نوک هر پرنده چند تا آواز  است

 و در قلب من

          چند تا آرزو .

     تو می دانی، تو بسیار می دانی ...

***

     خدایا می خواستم برایت نامه ای بنویسم. اما یادم آمد که تو نامه ام

 را پیش از آنکه نوشته باشم، خوانده ای ...  پس منتظر می مانم تا

 جوابم را فرشته ای برایم بیاورد .

    

+ نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1385ساعت 21:30 توسط دختر حوَا |


 

می نویسم از درد ...

می نویسم از درد زیرا که درد آغاز عشق

و عشق

آغاز پروانگی

و پروانگی

آغاز ویرانگی ست ... .

 

می نویسم برای دل های دردمند، برای آنها که دوستشان دارم

برای آنها که

دوست داشتن را فهمیده اند.

 

می نویسم اما نه برای هزاران کسی که از این وب می گذرد

برای هزاران کسی که این درد را شنیدن

اهمیت داشته باشد یا نداشته باشد

نه ...

نه نه نه

می نویسم برای او که درد را می فهمد. و دیگر هیچ ...

زیرا که درد

آغاز عشق

و عشق

آغاز پروانگی

و پروانگی

آغاز ویرانگی

و ویرانگی

آغاز دیوانگی ست ...

 

تنهای بی سنگ صبور

خونه سرد و سوت کور

توی شبهات ستاره نیست

موندی و راه چاره نیست

اگرچه هیچ کس نیومد

سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش

طاقت بیارُ مرد باش

... .

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 13:51 توسط دختر حوَا |


 

تو بهترین امیدها را در من install می کنی .

عکس تو همیشه در Back ground قلب من قرار دارد .

وقتی در بین مشکلات زندگی، از فرط خستگی، هنگ می کنم ؛

تو با نگاهت، نگاهم راClick  می کنی .

من مملو از عشق، Restart می شوم .

تو غم و غصه هایم را  Delete می کنی .

همیشه Online بمان ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 14:35 توسط دختر حوَا |


                                    

        دیشب ز روی ماهت ٬ تشبیه ماه کردم              تو٬ به ز ماه بودی٬ من اشتباه کردم

                            عید همه ی عاشقان مبارک

+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 14:47 توسط دختر حوَا |